محمد تقي جعفري
418
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
با عظمت مرگ با رضايت خاطر قدم مىگذاشت ، مرگ را مبهوت ساخته بود ، خود مرگ هم مانند زندگى بهت آورش فرياد مىزد : على عليه السلام از غوغاى مرگ و غائلهء پس از مرگ نگرانى ندارد . بالاخره زمامدار پارسا و نيرومندى كه از زيادى وصلهء لباس در هنگام رياست مطلقه از وصله كننده شرمنده مىگردد و در تمامى مدت زندگانى به نيرومندان و ناتوانان در حقوق انسانى به يكسان نظر مىكند و از دم شمشير برانش با اين كه دايماً خون تبه كاران از آن مىچكيد و در جنگهاى مرگبار در صف اول برق مىزد و در صدها حوادث مختلف كه انتقام جويى در آنها ، انسانيت را از انسان سلب مىكند ، قطرهء خونى بنا حق نمىريزد . و در زير زخم سنگين بار مرگ غذاى قاتل جنايت كار را فراموش نكند و از هيجان پدر كشتگى فرزندانش جلوگيرى كند و بگويد : « اى فرزندان عبد المطلب مواظب باشيد ، مبادا ، براى كشته شدن من مردم را ناراحت كنيد و در خون انسانها ببهانهء اين كه على كشته شده است فرو رويد . . » . و در موقع عبور از دالان مرگ رو به صفحات پس از مرگ ، لباس وصله خورده را عوض و با يك قطعه كفن معمولى مانند لباس احرام ، جسد خود را به زير خاك بفرستد و خود به ملاقات پيشگاه معبودش بشتابد . كدامين نگرانى مىتواند او را شكنجه و آزار دهد . بعظمت خداوند اعلى سوگند ، كه آن لباس وصله دار و آن انسان كه ارزش خود را از على عليه السلام دريافته است و آن قلب با رافت و محبت ، حتى خود آن قاتل جنايت كار و آن كفن معمولى گواه صدقند كه : على عليه السلام از غوغاى مرگ و غائلهء پس از مرگ نگرانى ندارد . آن نيمه شبى كه آب حياتش دادند خورشيد با رخ زرد براى چند ساعت خيمهء نيلگون را وداع مىكرد و شب پرده هاى تاريك خود را به روى كوه ها و دشتها و درختان سبز و كاخهاى سر به آسمان